سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )

21

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )

خواند ناظر معانى قرآن شدم و ناظر صنايع اللّه شدم انديشه‌ام آمد كه در جهان مىنگرم رحمت و لطف و قهر و احسان و انعام اللّه را نظاره مىكنم بمجرّد اين تا چه شود و اللّه را ازين چه حكمت خيزد و ازين نظر مرا چه سود دارد . اللّه الهام داد كه چون نظرى كنى در جهان صفات ما كمال ما را بدانى و از نعمتهاى من آرزو برى و هوست كند كه از من بطلبى و خاضع من باشى و دوستدار من باشى و چون در مكاره نگرى از عقوبت من ترسان شوى و به هيبت در كار من نگاه‌دارى و اين كارها مقرون برضاى من باشد و آن كسى كه در تجمل آسمانها و زمينهاى من نظر نكند او مردود من باشد اين را قهر كنم و آن را بنوازم يكى را برمىآرم و يكى را فرومىآرم خافض باشم و رافع باشم و قهّار باشم و مذمّت آلهه‌پرستان و ستاره‌پرستان را مىگويم تا همه را نظر بوجه كريم من باشد و اگر گوئى كه اين چه حكمت باشد كه كريم كار از بهر اين كند و حكيم اين ورزد گويم خود حكمت جزين كدام را مىدانى و كار از بهر چه كنند جز دوست را نواختن و دشمن را گداختن و تجمل خود را عرضه دادن و طالبان را دوست داشتن و ناملتفتان را مخذول گذاشتن باز مىديدم كه اين نظر من اشارت اللّه است و محض فعل اللّه است باز ديدم كه نظرم چون بدماغ و سرم افتاد بوقت درد كردن گويى كه اللّه دريشان مىنگرد و همه اجزاى من برمىخيزند و بتعظيم به خدمت اللّه مىايستند و به زارى و ناله مىباشند و همچنين اگر نظرم بوقت شادمانى به اجزاى من مىافتد مىبينم كه همه اجزاى من عاشق‌وار برخيزند و خدمت اللّه مىكنند و اغانى تسبيح بر زبان مىگيرند و همچنين نظرم بهر جز وى از اجزاى تن من و اجزاى جهان كه مىافتد مىبينم كه زود به خدمت اللّه بتعظيم قيام مىنمايند باز گفتم كه به خود باز روم و هم از خود نگاه كنم يعنى از روح خود نگاه كنم تا ازو چه ادراك و چه صفت مىخيزد و بچه پيوندد و چه آسيب مىزند بروح من ديدم كه حواس خمسه من از روح من چون پنج جوى مىرفت شير و انگبين و آب و مى و من ديدم كه اين همه از روح من بيرون مىآمد باز نظر كردم كه اين روح من از كجا روان شده است با چندين شاخها ديدم كه اين همه از اللّه روان شده است و نظرهاى خود را و روح خود را و خود را مىبينم كه همه از اللّه روان شده است و جمله روحهاى خلقان را مىبينم با اين شاخها همه از